قالب وبلاگ

هاست لينوكس

مرجع راهنمای وبلاگ نویسان

سفارش طراحی اختصاصی قالب وب سايت و قالب وبلاگ

طراحي وب

شارژ ایرانسل

فال حافظ

سخنان دکتر علی شریعتی
(do not think Political)

 


نداشتن ها

 

نداشتن هاست که به ما هدف می دهد

 

تاریخ تمدن 2 / صفحه 94




کلمات کلیدی :هدف، تاریخ تمدن، علی شریعتی، سخنان شریعتی
نویسنده : مسافر تاریخ : ۱۳٩٢/٦/۱٤       نظرات ()

من نمی دانم این چه جور دینی است که از بشریت صحبت نمی کند....
پدر و مادر، من در خلوت خالص تو بودم. دیدم که چسبیدی با همه ی وجود و ایمان و اخلاصت دعا می کنی. خدا و پیغمبرت و کتابت و ائمه ات و همه ی مقدسینت را می خوانی که خدایا من را نجات بده! مــــــــــــــــن! خدایا به تن من سلامت بده! به زندگی من عافیت بده! قرض من را ادا کن! مریض من را شفا بده! مسافر من را به سلامت از سفرش به من برگردان! ارواح گذشتگان من را ببخش و در سرازیری قبر به داد من برس! من را از آن آتش خشم و عذاب رها کن! من را در بهشت با شخصیت های بزرگ مقدست محشور بگردان! ... من نمی دانم این چه جور دینی است که از بشریت صحبت نمی کنه، از جامعه صحبت نمیکنه، از زندگی انسان ها صحبت نمی کنه همش مــــــــــــــــنه! در اینجا من، در آنجا من. این دین فقط تو را باید نجات بدهد؟ من به دنبال دین و ایمانی می گردم که بشریت را نجات بدهد حتی خودم هم فدایش بشوم.
 
 
بر گرفته از کتاب "پدر و مادر ما متهمیم"
 



کلمات کلیدی :بشریت، پیغمبر، مسافر، گذشتگان
نویسنده : مسافر تاریخ : ۱۳٩٢/۳/۳٠       نظرات ()

امشب با دوست خلوت کن!

امشب با دوست خلوت کن! خودی را کتمان می کردی, اعتراف کن! خود را آزاد کردن , خویشتن, خویش را به صراحت اعتراف کردن میدانی چه شور انگیز است؟

اکنون لحظه آن فرا رسیده است که حصار را بشگنی, ژرده برداری, آن را که تمام عمر در سیاه چال پنهان تو, زندانی بود را رها کنی, در اینجا تویی و تنها تو.

 

 

حج - صفحه 116




کلمات کلیدی :شب قدر، شب تنهایی، دوست، سیاهچال
نویسنده : مسافر تاریخ : ۱۳٩۱/۱٢/٢۱       نظرات ()

اما...زمان،این مامور بی رحم

  آه که دیگر طاقت یک گام برداشتن ندارم،دارم می افتم،زانوانم از من نیست،پاهایم همچون دو پای فلج در زیر اندام له شده ام به زحمت بر روی زمین می خزند و خار و خاشاک و سنگ و خاک راه را جارو می کنند و من نمی دانم چه کنم؟

نمی توانم...

نمی توانم...

ای خورشید اندکی درنگ کن!

اما...زمان،این مامور بی رحم که مرا به تبعیدگاه می برد همچنان زنجیر لحظه ها را به گردنم افکنده است و می کشد و می کشاند!

 

 

 (گفتگوهای تنهایی/جلد اول/ص 162)




کلمات کلیدی :زنجیر، زمان، خورشید، خار و خاشاک
نویسنده : مسافر تاریخ : ۱۳٩۱/۱۱/٢٤       نظرات ()

مگر کسی که...

 آه!آه که کسی نمی داند و نمی شنود که "کس" سر بر بالین سینه ی من ندارد و "هیچکس" گوش آشنای این آوازهای غیبی را ندارد،که این گوش ها تنها صدای بر هم خوردن اشیاء را می توانند شنید،صدای حرف های ناگفته را،آوای نیازهای بنهفته را و زمزمه ی جویبارهای مرموزی را که در صحرای روح آدمی روانند و ترنم صدها ترانه بر لب دارند نمی توانند شنید.مگر گوش کسی...اما سر بر بالین من ندارد...!

 

 

(مجموعه آثار 33)

(گفتگوهای تنهایی/جلد اول/ص 421)




کلمات کلیدی :بهار، زمستان، قفس
نویسنده : مسافر تاریخ : ۱۳٩۱/۱۱/۱٦       نظرات ()

شب قدر

ناگاه در ظلمت افسرده و راکد شبی از این شبهای پیوسته ، آشوبی ،لرزه ای و تپشی که همه چیز را بر میشورد و همه خوابها را بر می آشوبد و نیمه سقفها را فرو می ریزد.

انقلابی در عمق جانها و جوششی در قلب و وجدانهای رام و آرام درد و رنج و حیات و حرکت و وحشت و تلاش و درگیری و جهد و جهاد و عشق و عصیان و ویرانگری و آرمان و تعهد ، ایمان و ایثار !

نشانه هایی ازیک تولد بزرگ ؛ شبی آبستن یک مسیح .

اسارتی زاینده یک نجات ؛ همه جا ناگهان «حیات و حرکت» ، آغاز یک زندگی دیگر.

پیداست که فرشتگان خدا همراه آن «روح» در این شب به زمین فرود آمده اند...

 این شب قدر است ؛ شب سرنوشت ، شب ارزش ، شب یک تقدیر انسان نو .

این شب از هزار ماه برتر است .  

 

خود سازی انقلابی ص ۲۵۲ 




کلمات کلیدی :شب قدر، روح، مسیح، فرشتگان خدا
نویسنده : مسافر تاریخ : ۱۳٩۱/۱٠/۱٢       نظرات ()

عدالت، انسانیت، و پرستش

"... من اگر با این فرهنگ پیوند نمی‌داشتم، اگر رازِ شرق و روحِ شرق در جانم تپش نداشت، و اگر اسلام را نمی‌شناختم، اگر تشیع در خونِ من گرمای عشق را جاری نکرده بود، و انسانی بودم بیگانه و بریده از همه‌ی این سرچشمه‌ها، کسی چون دیگران در غرب، در آمریکای لاتین، بی‌شک آرزوهایم این بود: "سوسیالیسم، اگزیستانسیالیسم، و عشق". "عدالت، انسانیت، و پرستش". هیچ کدام را (به تنهائی) انتخاب نمی‌کردم. زیرا از این سه، از هیچ کدام نمی‌توانستم چشم پوشید. آرزو می‌داشتم که هر سه را با هم می‌داشتم..."

 

  مجموعه آثار ۲۵ / انسان بی‌خود / ص ۳۵۵




کلمات کلیدی :حرف های علی شریعتی، انسان بی خود، مجموعه آثار 25، عدالت انسانیت پرستش
نویسنده : مسافر تاریخ : ۱۳٩۱/٩/٢۳       نظرات ()

زندانی

تو نمی دانی برای یک زندانی که حق ملاقات ندارد ، احساس اینکه خویشاوندش به دیدار او آمده و مدتهاست خانه را رها کرده و بیرون حصار، بی‌ثمر چشم به برجهای سیاه و باروهای بلند و خشن این حصار دوخته و در انتظار دیدن او که هرگز دری را برویش نخواهند گشود نشسته است چه رنج طاقت‌فرسائی ست .



گفتگوهای تنهائی / صفحه 305




کلمات کلیدی :زندانی، رنج، انتظار، حصار
نویسنده : مسافر تاریخ : ۱۳٩۱/٩/۱٥       نظرات ()

کتاب های همراه دکتر شریعتی

 درود بر همه ی دوستان عزیز

دوستانی که دوست دارن کتاب های دکتر  رو توی گوشی هاشون داشته باشن می تونن از آدرس زیر برای دریافتشون استفاده کنن.

در دو نسخه ی جاوا و آندروید تهیه شدند.

 

http://highbrow.blogfa.com/




کلمات کلیدی :کتاب های همراه، ebook، شریعتی، علی شریعتی
نویسنده : مسافر تاریخ : ۱۳٩۱/٩/۱٥       نظرات ()

عشق آمدنی بود نه آموختنی...

در کهکشان عشق به تو غرقه و تو تنها ستاره ی نورانی این کهکشان عظیم مرا از رویاهای خود ترد کردی و تنها به اعماق کور شده ی کهکشانی فرستادی که راه بر عبور هر ستاره ی نورانی بسته و خود را از چشمان او ربودی نمی دانم چه شد که آن عظمت روزهای عشقت و عشقم به پایان رسید و تنها برای من خاطره های چه خوش و چه تلخ به یادگار دارد و تو را نمی دانم نمی دانم که حتی ذخیره ای از خاطرات آن روز ها در مغز و فکرت باقی است یا نه که دیگر صدا و نبض قلبت را از من دریغ می داری !

به راستی چه پیش می آید که عشقی با آن حرارت و گرمی رو به سردی و فراموشی گذارده و بازیگران این عشق به فرته ی نابودی و فراموشی می روند و تنها خاطرات تلخ و شیری روزها ف خنجر به قلب های خسته گذارده و حتی با سیب معرفت خنجر نفرت م خوری و کس از سرَ درون کهکشانی به آن زیبایی و فروغ خبری ندارد و این تنهایی است که او را می ژوساند و به انزوایی می کشاند که هیچ کس را رخصت ورود به آن نمی دهد و روز به روز و هر لحظه به لحظه ستاره های درونی این کهکشان می میرند و تنها یادی از او شاید به جای ماند و تو را نمی دانم که چگونه می توانی  آن روزهای شور مرا فرو گذاری و حتی با مرگ ستاره ها و کهکشان این زخم خورده در امان باشی و نه عذابی و نه دردی از عشق بر سینه گذاری؛ نمی دانم و و فقط این جمله در ذهن پتک می کوبد که عشق آمدنی بود نه آموختنی...

××××××××××××××××

از کویر




کلمات کلیدی :کویر، عشق، پتک، کهکشان
نویسنده : مسافر تاریخ : ۱۳٩۱/٩/٢       نظرات ()

فرق انسان امروز با انسان دیروز

انسان امروز همه در تلاش خاک را کیمیا کردن است و در جستجوی داروئی که خاک را زر کند , اما انسان دیروز همه در آرزوی " اکسیری " بود که جان خاکی و قلب "مسین" او را "کیمیا " سازد , به زر بدل کند.

 

گفتگو های تنهائی / صفحه 876




کلمات کلیدی :قلب مسین، زر، کیمیا، اکسیر
نویسنده : مسافر تاریخ : ۱۳٩۱/۸/٢٦       نظرات ()

مرداب

نباید مرداب را خشکاند , نه می شود و نه باید !
بلکه باید سرچشمه را کشف کرد و نشان داد

 

 گفتگو های تنهائی صفحه 1274




کلمات کلیدی :مرداب، کشف کردن، سرچشمه، گفت و گوهای تنهایی
نویسنده : مسافر تاریخ : ۱۳٩۱/۸/۱٩       نظرات ()

نگاه ها و دل ها همه دوزخی اند ...

چقدر در همین دنیا بهشت ها و بهشتی ها نهفته است اما نگاه ها و دل ها همه دوزخی اند , همه برزخی است و نمی بیند و نمی شناسد !



با مخاطب های آشنا / صفحه 248




کلمات کلیدی :بهشت، دوزخ، با مخاطب های آشنا، نگاه ها
نویسنده : مسافر تاریخ : ۱۳٩۱/۸/۱٧       نظرات ()

وقتی با کسی می جنگی...

وقتی با کسی می جنگی، حمله می کند، هفت تیر میکشد، سنگ می پراند، در تو می آویزد و بزمینت می زند.

اما وقتی که دل حمله کردنش نیست و هیچ سلاحی ندارد، بدشنام گویی می نشیند و هر چه به دهانش بیاید، می گوید - و فحش یعنی، هر چه بدهان بیاید - و بدین ترتیب شکست خویش و پیروزی آن کس را که مورد اتهام واقع شده است، اعلام می کند.

 

  (تاریخ و شناخت ادیان، ص259)




کلمات کلیدی :جنگ، پیروزی، اتهام، هفت تیر
نویسنده : مسافر تاریخ : ۱۳٩۱/٧/۱۸       نظرات ()

فداکاری

فداکاری را همواره باید پنهان داشت ، نه تنها از دیگری ، بلکه از خود ، تا خود هم آن را به یاد نیاوری ، به دآن نیندیشی.

 

گفت و گوهای تنهایی/232




کلمات کلیدی :فداکـاری، پنهان، علی شریعتی، گفت و گوهای تنهایی
نویسنده : مسافر تاریخ : ۱۳٩۱/٧/۱۸       نظرات ()

آزادی حجاب

 

انچه در همه پدر و مادر ها مشترک است ، این است که مذهب را طوری تعریف می کنند که انگار شیپور را از طرف دیگرش باد می کنند!  توصیه هایی که به نسل جوان می کنند اینطوری است:

درست مثل این است که طبیبی – یا به هر حال ادمی – دائم به کسی که لبش زخم شده یا صورتش جوش زده بگوید که << جوش نزن >> و << زخم نشو >> . و بعد هم بگوید که به طور مثال << زخم شدن دهن فلان بدی را دارد ; جوش صورت فلان قدر بد است !

این اگر چه درست است – اصولا چه تاثیری دارد؟چه می خواهد بشنود و چه نتیجه ای می خواهد بگیرد؟ به جای این صحبت ها باید فهمید چه عواملی باعث شده که این جوشها در زندگی روحی این بچه و این نسل به وجود امده ان ,ریشه ها را باید یافت.

تجربه نشان می دهد که به عنوان اینکه دین فلان چیز را می گوید ، نمی شود حجاب را بر زن تحمیل کرد ، و عبادت را بر پسر تحمیل کرد ، مگر اینکه یک اگاهی انسانی پیدا کند و اینها نماینده یک طرز فکر باشد.

ایا در عوام ما پوشش اسلامی به عنوان یک طرز تفکر خاص است؟ نه ، طرز تفکر خاص نیست ، بلکه به عنوان یک تیپ خاص است ، که در ان مومن دارد ، فاسق دارد ، بداندیش دارد ، خوش اندیش دارد ، خلاصه همه جور ادمی دارد! البته حجاب غیر از چادر است . چادر فرم است.

اصل قضیه این دختری که الان می خواهد پوشش را انتخاب کند ، انگیزه اش چیست؟

معمولا انگیزه این است که << مادرم همینطور بوده ،خاله ام همین طور بوده ، محیطمان همین طور است. >>این یک لباس سنتی است ; نشانه عقب مانده در حال مرگ است.جلویش را هم نمی توان گرفت ; بخواهی ده سال دیگر ادامه بدهی ، بعد از سال یازدهم تمام می شود.رشد و تکاملش به سمت ریختن این حجاب است ، یعنی تکامل جامعه به سمت ترک ان سمبل های سنتی املی.

بنابراین شما طرز فکر بچه ها را عوض کنید ، انها خودشان پوشش را انتخاب خواهند کرد; شما نمی توانید مدلش را بدوزید و تنش کنید!او خودش انتخاب می کند.شما رابطه عاشقانه بین او و این عالم بر قرار کنید ; او خودش به نماز می ایستد.هی به زور بیدارش نکنید!

 

 زن ، ص۲۷۱ و ۲۷۲ و ۲۸۴ و ۲۸




کلمات کلیدی :حجاب، چادر، مذهب، پوشش اسلامی
نویسنده : مسافر تاریخ : ۱۳٩۱/٦/۳٠       نظرات ()

تو چه می دانی که من کیم؟؟؟؟

تو چه می دانی که من کیم؟چگونه زندگی کرده ام؟چه ها کشیده ام؟چه ها دیده ام؟خیلی هاش را هیچ کس نمی داند،شاید خیلی چیزها که می دانم و دیده ام و بوده ام وکشیده ام برای همیشه در دلم مدفون بماند!

به هر حال این کلمات،روحی را بیچاره کرد و داغدار،که روحی نازک و ضعیف نبود.نمی دانم چه حالی شدم؟نمی دانم چه وضعی داشتم؟دو سه روز است هنوز در حالت احتضارم!زندگیم تعطیل شده است،چه می گویم؟زندگیم که خیلی وقت است تعطیل است،من که زندگی ندارم،زنده بودنم تعطیل شده است،زنده بودنم فلج شده است...

 

 

 (گفتگوهای تنهایی/جلد اول/ص 260)




کلمات کلیدی :زندگی، فلج شدن، داغدار، روحی بیچاره
نویسنده : مسافر تاریخ : ۱۳٩۱/٦/٢٤       نظرات ()

چهر های زن...

در جامعه و فرهنگ اسلامی، سه چهره از زن داریم :

یکی چهره‌ی زن سنتی است و مقدس‌مأب. یکی چهره‌ی زن متجدد و اروپایی‌مأب، که تازه شروع به رشد و تکثیر کرده است. و یکی هم چهره‌ی فاطمه و زنان “فاطمه‌وار”، که هیچ شباهت و وجه مشترکی با چهره‌ای به‌نام زن سنتی ندارد.
سیمایی که از زن سنتی در ذهن افراد وفادار به مذهب در جامعه‌ی ما تصویر شده است، با سیمای فاطمه همان‌قدر دور و بیگانه است که با چهره‌ی زن مدرن…

این زن سوم، زنی است که می‌خواهد انتخاب کند، زنی است که نه چهره موروثی را می‌پذیرد و نه چهره تحمیلی صادراتی را. هر دو را آگاه است و هر دو را هم می‌داند. آنکه به نام سنت تحمیل می‌شد و در جریان آن به وراثت می‌رسید، مربوط به اسلام نیست. مربوط به سنت‌های دوره پدرسالاری است و حتی آنچه امروز از غرب می‌آید، نه علم است، نه بشریت است، نه آزادی است، نه انسانیت است و نه مبتنی بر حرمت زن است. مبتنی بر حیله‌های حقیر قدرت‌های انحرافی بود.

فقط برخی از زن‌های اروپایی هستند که ما حق شناخت‌شان را داریم و باید همیشه همان‌ها را بشناسیم، آن‌هایی را که فیلم‌ها و مجله‌ها و رمان‌های جنسی نویسندگان به ما نشان می‌دهند و به عنوان تیپ کلی “زن اروپایی” به ما می‌شناسانند.

حق نداریم آن دختر اروپایی را بشناسیم که از شانزده سالگی به صحرای نوبی، به آفریقا، به صحرای الجزایر و استرالیا می‌رود و تمام عمرش را در آن محیط‌های وحشت و خطر و بیماری و مرگ و قبایل وحشی می‌گذراند و شب و روز، در جوانی و کمال و پیری، درباره‌ی امواجی که از شاخک‌های مورچه فرستاده می‌شود و شاخک‌های دیگر آن امواج را می‌گیرند، کار می‌کند و چون عمر را به پایان می‌برد، دخترش کار و فکر او را دنبال می‌کند و این نسل دوم زن اروپایی، در سن پنجاه سالگی، به فرانسه باز می‌گردد و در دانشگاه می‌گوید: “من سخن گفتن مورچه را کشف کرده‌ام و بعضی از علائم مکالمه‌ی او را یافته‌ام”.

حق نداریم مادام “گواشن” را بشناسیم که تمام عمر را صرف کرد تا ریشه‌ی افکار و مسائل فلسفی‌ی حکمت بوعلی و ابن‌رشد و ملاصدرا و حاجی ملا‌هادی سبزواری را در فلسفه‌ی یونان و آثار ارسطو و دیگران پیدا کرد و با هم مقایسه نمود و آنچه را حکمای ما از آن‌ها گرفته‌اند نشان داد، و آنچه را بد فهمیده‌اند و بد ترجمه کرده‌اند، در طی هزاران سال تمدن اسلامی، تصحیح نمود.

حق نداریم مادام “دولاویدا”ی ایتالیایی را بشناسیم، که یک کارش تصحیح و تکمیل کتاب نفسانیات بوعلی سینا است از روی نسخه‌ی متن رساله‌ی نفس ارسطو در زبان یونانی قدیم…

حق نداریم مادام “کوری” را بشناسیم که کاشف کوانتوم و رادیو اکتیویته است یا “زراس دولا شاپل” را که بیش از همه‌ی علمای اسلام و حتی همه‌ی شیعیان و کباده‌کشان فعلی‌ی ولایت علی و مدعیان معارف علوی، او، یک دختر زیبای آزاد و مرفه سوئدی‌نژاد، با دوری از جو فرهنگی‌ی اسلام و زمینه‌ی تربیتی و اعتقادی شیعی، از آغاز جوانی، زندگی‌اش را وقف شناخت آن روحی کرد که در اندام اسلام مجهول ماند و پی بردن به مردی که در زیر کینه‌های دشمن و حیله‌های منافق و مدح و ثناهای شاعرانه و بی‌معنای دوست، پنهان شده است، درست‌ترین خطوط سیمای علی، لطیف‌ترین موج‌های روح و ابعاد احساس و بلندترین پرش‌های اندیشه‌ی او را یافت و رنج‌ها و تنهایی‌ها و شکست‌ها و هراس‌ها و نیازهای او را برای نخستین بار احساس کرد و نه تنها علی‌ی احد و بدر و حنین، که علی‌ی محراب و شب و چاه‌های پیرامون مدینه را نیز پیدا و نهج البلاغه‌ی او را، که مسلمانان عرب تنها منتخبات ادبی آن را، به تصحیح محمد عبده، مفتی اعظم اهل تسنن دارند و اهل تشیع علی، تنها “سخنان جواد فاضل” منسوب به علی را، و یا ترجمه‌ی فیض را که به علی منسوب است، اما باید به کمک متن عربی خواند. و این دخت کافر جهنمی بود که هم، آنچه علی به قلم آورده است، پراکنده در این کتاب و آن دفتر و یا بیشتر نسخه‌های خطی پنهان اینجا و آنجا، همه را گرد آورد و خواند و ترجمه و تفسیر کرد و زیباترین و عمیق‌ترین نوشته‌هایی را که درباره‌ی کسی از یک قلم جاری شده است، درباره‌ی علی نوشت، و اکنون چهل و دو سال است که لحظه‌ای، سر از اندیشه و تأمل و کار و تحقیق و شناخت او بر نگرفته است.

ما حق نداریم دوشیزه مشین” را بشناسیم که در اشغال پاریس به وسیله‌ی نازی‌ها، از سنگر “نهضت مقاومت فرانسه” ضربه‌هایی چنان کاری بر ارتش هیتلری زد که دوبار، غایبانه، به مرگ محکوم شد، و با اینکه خود یهودی است، انسان بودن و آزادی را در اوجی می‌فهمد که اکنون، در صف فدائیان فلسطینی، علیه صهیونیسم می‌جنگد!…

ما حق نداریم که “آنجلا” دختر آمریکایی یا دختر ایرلندی که دو ملت اسیر، چه می گویم؟، همه‌ی مردم آزاده‌ی جهان و تمام بشریت مجروح و محکوم تبعیض و ستم و استثمار چشم به آنان دوخته‌اند را بشناسیم، و بدانیم که زن فرنگی نه… یک عروسک بازیچه‌ی دون‌ژوان‌ها و برده‌ی پول و تجمل و جواهر، و کنیز مدرن‌ی که تا وقتی بکار است و برای مرد مطرح است که قابل‌توجه و تمتع هوس‌بازان و شهوت‌رانان باشد و بعد از آن دوران، ماشینی است که اسقاط شده است، بلکه تا آنجا پیش رفته که تجسم ایده‌آل یک ملت و مظهر نجات و غرور و افتخار یک نژاد شده است.

ما فقط حق داریم مادام “توئیگی” را بشناسیم، به نام آخرین مظهر ایده‌آل زن تمدن غرب، ملکه‌ی زیبایی جهان در سال ۱۹۷۱ و در کنارش برجسته‌ترین زنان نماینده زن اروپا، ژاکلین اوناسیس را، که با پول همه چیز را معامله می‌کند، و بریژیت باردو را، و ملکه‌ی موناکو را و زنان هفت‌تیرکش پیرامون جیمزباند را. یعنی همین‌ها را که گوشت‌های قربانی‌ی دستگاه‌های تولید اروپایی‌اند، همین اسباب‌بازی‌ها و عروسک کوکی‌های سرمایه‌داری و کنیزان تمدن جدید برای سربندی خواجه‌های تمدن جدید را. این‌ها را ما ایرانی‌ها حق داریم به عنوان زن متمدن اروپایی بشناسیم.

یک بار ندیدیم که از دانشگاه کمبریج یا سوربن یا هاروارد عکسی بردارند و بگویند که دختران دانشجو چگونه می‌آیند و چگونه می‌روند، چگونه در کتابخانه‌ها بر روی نسخه‌های قرن ۱۴ و ۱۵ اروپا و الواحی که از ۲۵۰۰ تا ۳۰۰۰ سال پیش در چین پیدا شده، یا روی نسخه‌ای از قرآن، یا نسخه‌ای از کتب خطی لاتین و یونانی و میخی و سانسکریت، از صبح تا شب، خم می شوند، بی‌آنکه تکانی بخورند و چشم به این سو و آن سو بدوانند، و تا کتاب‌دار کتاب را نمی‌گیرد و عذرشان را نمی‌خواهد، سرشان از روی کتاب برداشته نمی‌شود…

آری! زنان ما نباید این زنان را بشناسند، زیرا حق ندارند خانم “میش”‌ها و “دولایدیا”ها را “زن روز” یا “زن متمدن اروپایی” تلقی کنند و تقلید. آنها فقط دو انتخاب بیشتر ندارند : یا قربانی استعمار کهنه ماندن، یا قربانی استحمار نو شدن.

مذهب؟ زن سفره!
تمدن؟ زن بار!
تمام…



مجموعه آثار ۲۱ / زن / ص ۴۱




کلمات کلیدی :زن، جیمزباند، نهج البلاغه، ماری کوری
نویسنده : مسافر تاریخ : ۱۳٩۱/٦/۱٤       نظرات ()

به تو نیازمندم که باشی!

ای خدای بزرگ!

تو چه باشی و چه نباشی, من اگنون سخت به تو نیازمندم .

تنها به این نیازمندم که تو باشی.

 

اسلام شناسی /72




کلمات کلیدی :اسلام شناسی، ‫خدای بزرگ، خدا، سخنان شریعتی
نویسنده : مسافر تاریخ : ۱۳٩۱/٥/۳٠       نظرات ()

جانشین نان

آنها که عشق را در زندگی خلق ، جانشین نان می کنند ، فریب کارانند که نام فریبشان را زهد گذاشته اند.

 

گفت و گوهای تنهایی/ 1266




کلمات کلیدی :عشق، نان، زندگی، زهد
نویسنده : مسافر تاریخ : ۱۳٩۱/٥/٢٧       نظرات ()

چرا هیچ کس دوست ندارد ...

چرا هیچ کس دوست ندارد که به قیمت تمام لذت ها و خوشبختی های عالم ، یک گام در فهمیدن عقب تر برود ؟

 

گفت و گوهای تنهایی/ 1265




کلمات کلیدی :خوشبختی، گفت وگوهای تنهایی، سخن علی شریعتی، آثار علی شریعتی
نویسنده : مسافر تاریخ : ۱۳٩۱/٥/۱٩       نظرات ()

تمدن

تمدن عبارت است از زمینه مساعدی که در آن هر استعدادی مجال شکفتن و رشد آزادانه را داشته باشد.



مجموعه آثار 35- آثار گوناگون /270




کلمات کلیدی :تمدن، مجموعه آثار 35-آثار گوناگون، استعداد، سخنان شریعتی
نویسنده : مسافر تاریخ : ۱۳٩۱/٥/۱٦       نظرات ()

شمع تنها موجودی است ...

 شمع تنها موجودی است در این عالم که در انبوه جمع ، تنها است . در بوحبوحه خلق ساکت است . قلب انجمن است و بیگانه با انجمن .

 

گفت و گوهای تنهایی - 1129




کلمات کلیدی :شمع، انجمن، سخنان علی شریعتی، گفت وگوهای تنهایی
نویسنده : مسافر تاریخ : ۱۳٩۱/٥/۱٥       نظرات ()

رفاه و خوشبختی

 

رفاه و خوشبختی بر خلاف آن چه نیمه روشن فکران ما می پندارند ، در سطح و نوع مصرف نیست ، در سطح و نوع احساس است.

 

هبوط در کویر/ 124




کلمات کلیدی :رفاه و خوشبختی، هبوط در کویر، روشنفکر، علی شریعتی
نویسنده : مسافر تاریخ : ۱۳٩۱/٥/۱۱       نظرات ()

خودخواهی

خودخواهی چه سخت و بی رحم است ، بخصوص اگر با مصلحت ، مسلح باشد و خود را با عقیده بتواند توجیه کند .

 

زن صفحه 205




کلمات کلیدی :خودخواهی، مصلحت، عقیده، سخنان علی شریعتی
نویسنده : مسافر تاریخ : ۱۳٩۱/٥/٢       نظرات ()

مگر بشود جوری گریست که چشم ها نفهمند...

نمی دانم چرا این چند روز،بخصوص امشب خیلی ناراحتم،خیلی،دیگر از حد گذشته است،لبریز شده ام،خیلی خرابم،کاش از خودم اقلا رو دروایسی نداشتم،کاش از همین کاغذ ها،از همین اطاق خالی،از همین شب،از همین چراغ خجالت نمی کشیدم،شاید اگر بروم بیرون،توی کوچه،توی حیاط،آنجا،این وقت شب،کسی نیست،چیزی نیست،اشیاء آنجا با من بیگانه اند و بیشتر احساس می کنم که فقط خودمم و آنجا...اما نه...خوب شدم،همین جا می نشینم و می نویسم،گریستن خوب نیست،از چشمم خجالت می کشم،مگر بشود جوری گریست که چشم ها نفهمند...ها...می شود...من بلدم...خیلی خوب بلدم...تمرین دارم!

 

 (مجموعه آثار 33)

(گفتگوهای تنهایی/جلد اول/ص 261)




کلمات کلیدی :گریستن، چشم ها، چراغ، اتاق خالی
نویسنده : مسافر تاریخ : ۱۳٩۱/٤/٢۸       نظرات ()

به انسانی که گرسنه است از...

به انسانی که گرسنه است از معنویت سخن گفتن و از کمال ارزشهای اخلاقی دم زدن، فریب و فاجعه است، حکمت الهی، آگاهی، معنویت، اخلاق، دین، در جامعه ای که از تضاد طبقاتی، از بهره کشی، از گرسنگی رنج می برد، آگاه کردن اوست به گرسنگی، به استثمار و به این تضاد.  و نخستین دعوت دین دعوت اوست به "برابری" به "هرکس به اندازه حقش" و به "سیر شدن" و بزرگترین و مقدس ترین علم آموختن به اوست تا دیدگانش را به ریشه های گرسنگی، تضاد و استثمار بینا کند.

 

(مجموع آثار 25 ص357)




کلمات کلیدی :گرسنگی، استثمار، تضاد طبقاتی، حکمت الهی
نویسنده : مسافر تاریخ : ۱۳٩۱/٤/٢۱       نظرات ()

در کشور

در کشور یاد یاس هایش:

بس راه به بی نهایت دور

صحراها کشیده تا به آفاق

دریاها گسترده تا دل نور

در کشور:

افراشته آسمان آبی،

لبخند مَهی که  نیست پیدا،

کرده در و دشت ماهتابی،

در کشور:

دریاهاست بی کرانه،

برکرده سپید بادبان ها،

زورق ها زی جاودان روانه

در کشور:

مرغان خیال در چمیدن،

در مزرعِ سبز آرزوها،

سرگرم ترانه، دانه چیدن

در کشور:

مهتاب به نور در فشاندن

در خلوت کوچه باغ هایش

هر خاطره در ترانه خواندن

در کشور:

صدها افسانه گشته خاموش،

صدها افسون ز بند رَسته،

صدها جادو گشوده آغوش،

در کشور:

مهتاب همیشه میهمان است

و آن ساحل برکه ی کبودش

میعادگه فرشتگان است

در کشور:

صحرای جنون و دشت خون است

تازَنده بر آن ز خشم، طوفان

سرمست ز باده ی جنون است

در کشور:

باغی است شگفته پُر گلِ ناز،

مرغی است در آن نهان و از شوق،

سر کرده به بامِ ابر آواز

در کشور:

برجی روییده از دل آب

شسته ی اشک و سرشته ی عشق،

بر دامن ماه رفته در خواب،

در کشور:

پوشیده زمین زمخمل ناز،

جوشیده هزار گلبُن راز،

در کشور:

هر لحظه رسد سلامم از دوست،

بودا آموزدم سخن ها،

جبریل آرد پیامم از دوست،

در کشور:

قصر پریان ز دور پیداست،

رنگین ز امید و روشن از عشق،

با ماه نشسته گرم نجواست،

در کشور:

محرابی غمگین گشوده آغوش،

شمعش خاموش و راهبش گم،

با شب، تنها،نشسته خاموش،

در کشور:

سلطان را دیوان کشیده در بند،

مردم آواره، شهر خاموش،

لشکرها مانده بی خداوند.

در نیمه شبی ستاره باران،

از قلعه ی دیوها گریزد،

بنشیند بر خِنگ بادپایشف

با لشگر دیوها ستیزد.

در نورِ امید بخش مهتاب،

کوه و در و دشت درنوردد،

چون ابر ز شوق ره بگرید

چون برق به تیره شب بخندد،

چون باد، وَزنده تا به کویش،

چون آه، پرنده در هوایش،

آهنگ سفر کند ز غربت،

 زی کشورک امیدهایش

 

این یکی از 4 شعری است که دکتر علی شریعتی پس از مرگشان آن را از سوزاندن منع کرده اند.




کلمات کلیدی :نامه به پدر، دمکراسی، اومانیسم، لیبرالیسم
نویسنده : مسافر تاریخ : ۱۳٩۱/٤/۱٩       نظرات ()

چه حرف های شلوغی دارم, تا...

...

چه حرف های شلوغی دارم،تا قلم به دست می گیرم همگی پشت دستم ازدحام می کنند و هر کدام می خواهند خود را زودتر جلو بیندازند،این جور حرفهام این جور دستپاچه و شلوغ و بی نظم اند،این ها یک عمر در پستوی جانم زندانی بوده اند و سال هاست انتظار بیرون آمدن می کشیده اند،امیدی به نجات خود نداشته اند و حال که می بینند ناگهان در باز شده است حوصله ی صف کشیدن و رعایت نوبت کردن ندارند!

 

(گفتگوهای تنهایی/جلد اول/ ص 148)




کلمات کلیدی :قلم، امید، در، شلوغ
نویسنده : مسافر تاریخ : ۱۳٩۱/٤/۱٤       نظرات ()

عشق یک منبع نمی دانمی دارد که...

“…عشق نیرو و حرارتی است که از کالری‌ها و پروتئینی که وارد بدن من می‌شود زائیده نمی‌شود. یک منبع نمی‌دانمی‌دارد که تمام وجود مرا ملتهب می‌کند و می‌گدازد و حتی به نفی خویش وادار می‌کند…”

مجموعه آثار ۲/ خودسازی انقلابی / ص۸۳




کلمات کلیدی :منبع، عشق، کالری، نیرو و حرارت
نویسنده : مسافر تاریخ : ۱۳٩۱/٤/۱٠       نظرات ()

نشانه تولد آزادی

پیدایش این احساس، احساس خفقان، احساس اسارت و تلاش و جستجو برای یافتن گریزگاهی بسوی آزادی، عالی ترین و امید بخش ترین دستآوردی است که تاریخ در مسیر تکاملی خویش به انسان امروز ارمغان می دهد و نشانه شورانگیز تولد انسانی دیگر است و به تعبیر درست تر، تولد انسان راستین، یا تحقق کامل انسان، چه انسان یعنی آزادی، و احساس اسارت، خود، آیه آزادی است و رنج بردن از اسارت، نشانه تولد آزادی، و این بشارتی است که اکنون دارد خدا از روح خویش، در آدم می دمد" و آدم بر صورت رحمان، آفریده می شود" و دارد"خلق و خوی خدا می گیرد" و آرمان خدا از "خلقت موجودی که در طبیعت، جانشین وی گردد"تحقق می یابد.

 

(مجموع آثار 24 ص219)




کلمات کلیدی :مجموعه آثار 24، آزادی، خلقت، ارمغان
نویسنده : مسافر تاریخ : ۱۳٩۱/٤/٤       نظرات ()

خدایا!

خدایا ! جهل آمیخته با خود خواهی و حسد مرا,

رایگان ابزار قتاله ی دشمن ، برای حمله به دوست نسازد.

******************************************

خدایا ! در روح من اختلاف در انسانیت را با اختلاف در فکر و اختلاف در رابطه با هم میامیز ، آنچنان که نتوانم این سه اقنوم جدا از هم را باز شناسم.

******************************************  

خدایا ! مرا به خاطر حسد ، کینه و غرض ، عمله ی آماتور ظلمه مگردان.

****************************************** 

خدایا ! خود خواهی را چنان در من بکش که خود خواهی دیگران را احساس نکنم و از آن در رنج نباشم

******************************************

خدایا ! مرا در ایمان اطاعت مطلق بخش تا در جهان عصیان مطلق باشم

*******************************************   

خدایا ! به من تقوای ستیز بیاموز تا در انبوه مسئولیت نلغزم و از تقوای ستیز مصونم دار تا در خلوت عزلت نپوسم

*******************************************   

خدایا ! مرا به ابتذال آرامش و خوشبختی مکشان

******************************************     

لذت ها را به بندگان حقیرت بخش و درد های عزیز بر جانم ریز.

*******************************************   

خدایا! مگذار که آزادی ام اسیر پسند عوام گردد….که دینم در پس وجهه ی دینیم دفن شود…که عوام زدگی مرا مقلد تقلید کنندگانم سازد..که آنچه را حق می دانم بخاطر اینکه بد می دانند کتمان کنم

*******************************************    

خدایا! مرا از چهار زندان بزرگ انسان :«طبیعت»، «تاریخ» ،«جامعه » و«خویشتن» رها کن ، تا آنچنان که تو ای آفریدگار من ، مرا آفریدی ، خود آفرید گار خود باشم، نه که چون حیوان خود را با محیط که محیط را با خود تطبیق دهم.

******************************************    

خدایا ! قناعت ، صبر و تحمل را از ملتم بازگیر و به من ارزانی دار.

*******************************************  

خدایا ! این خردِ خورده بین ِ حسابگر ِ مصلحت پرست را که بر دو شاهبال ِ هجرت از« هست »و معراج به « باشد» م ، بند های بسیار می زند ، رادرزیر گام های این کاروان شعله های بی قرار شوق، که در من شتابان می گذرد ، نابود کن.

*******************************************   

خدایا! مرا از نکبت دوستی ها و دشمنی های ارواح ِ حقیر ، در پناه روح های پر شکوه و دل های همه ی قرن ها از گیلگمش تا سارتر و از سید ارتا تا علی و از لوپی تا عین القضاه و مهراوه تا رزاس ، پاک گردان.

******************************************   

خدایا ! بر اراده، دانش ، عصیان ، بی نیازی ، حیرت ، لطافت روح ، شهامت و تنها ئی ام بیفزای.

******************************************    

خدایا ! به مذهبی ها بفهمان که آدم از خاک است

******************************************     

خدایا مرا از این فاجعه ی پلید مصلحت پرستی که چون همه گیر شده است ، وقاحتش از یاد رفته و بیماریی شده است از فرط عمومیتش ، هر که از آن سالم مانده بیمار می نماید، مصون دار تا: به رعایت مصلحت ، حقیقت را ضبح شرعی نکنم.

************************************************




کلمات کلیدی :شهامت، طبیعت، حسد، جهل
نویسنده : مسافر تاریخ : ۱۳٩۱/۳/۳۱       نظرات ()

رابطه ی فقر و معنویت

در اسلام همانند یک روشنفکر بسیار مترقی که فقط به زندگی اجتماعی می اندیشد و فقط به فکر بیداری و حرکت و آگاهی جامعه این جهانی است آمده اند همه ابعاد و وجهه های موجود در آن را در دو شعار " شمشیر و خون " و " امامت و عدالت " خلاصه کرده و همیشه همان را تکرار می کنند و همه مردم هم از تمام اعتقادات گذشته فقط و فقط قیام حسین را می شناسند و همیشه به آن می اندیشند و برای او احساس دارند و گریه و عزاداری می کنند و به عنوان اساس اعتقاد خودشان " خون " را قبول دارند و با آن رنگ دینشان را می بینند.

از طرف دیگر پیغمبر اسلام و رهبران مذهبی ما را همه مردم با جهاد و شمشیر می شناسند.

شعار این مذهب " عدالت و رهبری " است.

تاریخ این مذهب " شمشیر و خون " است اما چرا اثر ندارد؟

فاجعه بزرگ همین است، و معجزه سیاهی که انجام شده این بوده است که در یک کارخانه " پتروشیمی استحماری " ، " خون " را تبدیل به " تریاک " کرده اند، خون را تبدیل به " اشک " کرده اند.

کربلا را فراموش نکردند تا به یادشان بیاوریم، طرح کردند اما به یک شکلی که اثر منفی دارد، شمشیر را به عنوان مظهری از تاریخ اسلام مطرح کردند اما به شکلی که مسلمان نا آگاه بر سر خودش بزند.

اسلام بر خلاف مذاهب دیگر که توجیه کننده فقر زندگی اجتماعی هستند بزرگترین آموزش یافته مکتبش، ابوذر است که می گوید:

وقتی فقر وارد خانه ای می شود، دین از در دیگر خارج می شود؛

و یا پیامبرش که بنیانگذار مکتبی است که ما به آن معتقدیم می گوید:

کسی که زندگی مادی ندارد زندگی معنوی هم نخواهد داشت، گویی پرودن حرف می زند! درست بر خلاف برداشتی که اکنون از این مذهب می کنند و می گویند: کسی که به فقر و بدبختی دچار است قلبش صاف تر است و شکسته تر، و بیشتر می تواند زمینه طلوع الهامات غیبی باشد!!

شکم خالی هیچ چیز ندارد، جامعه ای که دچار کمبود اقتصادی و مادی است، مسلما کمبود معنوی خواهد داشت، آنچه را که به نام اخلاق و مذهب می نامند، در جامعه های فقیر یک سنت موهوم انحرافی است،معنویت نیست.

 

 مجموعه آثار  20

میلاد رسول اکرم(ص) رو به همه ی دوستان تبریک و تهنیت عرض می کنم.

امروز سالروز شهادت دکتر علی شریعتی هم هست.

جا داره فقط بگم روحش شاد و یادش گرامی.

از همه ی دوستان خواهش می کنم که فاتحه ای نثار روح بزرگ دکتر کنند.

از همگی ممنونم 




کلمات کلیدی :فاتحه، میلاد مبعث رسول اکرم، عدالت و رهبری، فقر و معنویت
نویسنده : مسافر تاریخ : ۱۳٩۱/۳/٢۸       نظرات ()

در حاکمیت زور قرآن نیز جانشین بت می شود

در حاکمیت زور قرآن نیز جانشین "بت" میشود.

نه مگر ابوسفیان در احد بت عزی را بر سر دست بلند کرده بود و به جنگ محمد آمده بود؟

و فرزندش معاویه پس از اسلام در حکومت اسلام قرآن را بر سر نیزه پرچم کرد و به جنگ علی آمدت؟




کلمات کلیدی :بت، قرآن، معاویه، قرآن بر سر نیزه کردن
نویسنده : مسافر تاریخ : ۱۳٩۱/۳/٢٧       نظرات ()

سنگینم،بردبارم،وقار دارم!اما به چه قیمتی؟

 تو که می دانی چقدر سنگینم و بردبار و سرشار از وقار،تو که میدانی!همه می دانند،شگفت آور است،نه هیچکس نمی داند،هیچکس نمی داند که چه اندازه تحمل دارم،همه همین را می دانند که خیلی پرتحملم،همین،اما چگونه می توانند بی آنکه بدانند چه می کشم بدانند که چقدر قدرت تحمل دارم؟می دانم که این پنجه ی آهنین و گداخته ای که هم اکنون فلبم را همچون جوجه کبوتری به خشم می فشرد و له می کند و بوی سوخته از آن بر می آید،همین پنجه اگر بر یک صخره ی سنگ خارا می گرفت و می فشرد،می شکست و سنگریزه می شد.کسی چه می داند که چه می کشم؟کسی چه می داند که قدرت  و رنجور شدنم تا کجا است،فقط می دانند که سنگینم،بردبارم،وقار دارم!اما به چه قیمتی؟

 

 (مجموعه آثار 33)

(گفتگوهای تنهایی/جلد اول/ص 259)




کلمات کلیدی :بردبار، باوقار، پنجه ی آهنین، جوجه کبوتر
نویسنده : مسافر تاریخ : ۱۳٩۱/۳/٢٤       نظرات ()

مردم و مرد شیرگیر

در حیرتم ز چرخ که آن مرد شیر گیر 

با دست روبهان دغل شد چرا اسیر 

آن شاهباز عزٌ و شرف از چه از سریر 

با های و هوی لاشخوران آمدی به زیر 

این آتشی که در دل این مُلک شعله زد 

با نیروی جوان بُد و با فکر بکر پیر 

با عزم همچو آهن آن مرد سال بود 

با جوی های خون شهیدان سی تیر 

با مشت رنجبر بُد و فریاد کارگر 

با ناله های مردم زحمتکش و فقیر 

با خشم ملتی که به چنگال دشمنان 

بودند با زبونی یک قرن و نیم اسیر 

با آن که خفته است به یک خانه از حلب 

با آن که ساخته است یکی لانه از حصیر 

با مردمی که آمده از زندگی به تنگ 

با ملتی که گشته است از روزگار سیر 

افسوس شیخ و نظامی و مست و دزد 

چاقو کشان حرفه ای و مفتی اجیر .... 

  

(دفتر های سبز ، ص ۲۶۳ )




کلمات کلیدی :چاقو، یک خانه از حلب، چرخ، لاشخور
نویسنده : مسافر تاریخ : ۱۳٩۱/۳/٢۳       نظرات ()

آنها که باید حق شناسی کنند، حق کشی می کنند

 خدایا همواره تو را سپاس میگذارم ، که هر چه در راه تو و در راه پیام تو پیشتر می روم و بیشتر رنج می برم ، آنها که باید مرا بنوازند ،میزنند ،

آنها که باید همگامم باشند ،سد راهم می شوند،

آنها که باید حق شناسی کنند ،حقکشی می کنند ،

آنها که باید دستم را بفشارند ،سیلی می زنند ،

آنها که باید در برابر دشمن حمله کنند ،پیش از دشمن حمله میکنند

و آنها که باید در برابر سم پاشی های بیگانه ستایشم کنند ، تقویتم کنند، امیدوارم کنند و تبرئه ام کنند ،

سرزنشم می کنند ، تضعیفم می کنند ، نومیدم می کنند ،متهمم می کنند،

تا در راه تو از از تنها پایگاهی که چشم یاری دارم و پاداشی ،نومید شوم ، چشم ببندم ،رانده شوم…

تا تنها امیدم تو شود

چشم انتظارم تنها به روی تو باز ماند ، تنها از تو یاری طلبم ، تنها از تو پاداش گیرم ، در حسابی که با تو دارم شریکی نباشد تا :

تکلیفم با تو روشن شود ، تا تکلیفم با خودم معلوم گردد تا حلاوت اخلاص را که هر دلی اگر اندکی چشید ،هیچ قندی در کامش شیرین نیست ،بچشم




کلمات کلیدی :شیرین تر از قند، اخلاص، متهم، راه
نویسنده : مسافر تاریخ : ۱۳٩۱/۳/٢٢       نظرات ()

سخت است حرفت را نفهمند

سخت است حرفت را نفهمند،

سخت تر این است که حرفت را اشتباهی بفهمند،

حالا میفهمم، که خدا چه زجری میکشد

وقتی این همه آدم حرفش را که نفهمیده اند هیچ،

اشتباهی هم فهمیده اند.

 

 (حرف هایی برای نگفتن)




کلمات کلیدی :حرف هایی برای نگفتن، آدم، حرف، زجر
نویسنده : مسافر تاریخ : ۱۳٩۱/۳/۱٩       نظرات ()

عشق و ایمان

عشق و ایمان،در اوج پروازش،از سطح ستایش ها می گذرد و معشوق در انتهای صعودش در چشم عاشق سراپا غرقه ی سرزنش می شود و این هنگامی است که دوست،استحقاق بخشوده شدنش را در چشم دوست از دست می دهد.

 

(زن/صفحه 159)




کلمات کلیدی :عشق و ایمان، صعود، بخشیدن، کتاب زن
نویسنده : مسافر تاریخ : ۱۳٩۱/۳/۱۸       نظرات ()

فاطمه مظهر یک...

فاطمه در همه ی ابعاد گوناگون "زن بودن" نمونه شده بود.

مظهر یک "دختر" در برابر پدرش.

مظهر یک "همسر" در برابر شوهرش.

مظهر یک "مادر" در برابر فرزندش.

مظهر یک "زن مبارز و مسئول" در برابر زمانش و سرنوشت جامعه اش.

وی خود یک "امام" است،یعنی یک نمونه ی مثالی،یک تیپ ایده آل برای زن،یک "اسوه"،یک "شاهد" برای هر زنی که می خواهد "شدن خویش" را خود انتخاب کند.

نمیدانم چه بگویم؟بسیار گفتم و بسیار ناگفته ماند!

 

(فاطمه فاطمه است/ص 196)




کلمات کلیدی :دختر، زن، امام، فاطمه(س)
نویسنده : مسافر تاریخ : ۱۳٩۱/۳/۱٧       نظرات ()


.:: This Themplate By : Theme-Designer.Com ::.


تمام حقوق اين وبلاگ و مطالب آن متعلق به سخنان دکتر علی شریعتی مي باشد.